|
مَرمُن
در خاکدان ما گوهر زندگی گم است ... این گوهری که گم شده مائیم یا که اوست
|
تنهایی هر کس به اندازه پیام هایی است که در Draft دارد ! این جمله رو موقع وب گردی خوندم. چون واسم خیلی جذاب بود تبدیل شد به آپ . با تنهاییه موافقم ولی شاید "تنهایی" به تنهایی کافی نباشه ... گوشی منم مثه همه گوشیا ، یه قسمتی داره به اسم note که اونم دقیقا مثه Draft پره. با این تفاوت که مخاطبش فقط خودمم و خودم ، درصورتی که مخاطب Draft هر کسی می تونه باشه! آدم تو تنهاییاش می تونه توی noteش هم بنویسه ؛ پس تنهایی واسه Draftنوشتن شرط لازم هست ، اما کافی نیست! مرحله بعد از Draft ، Add recipient و بعدشم send. که طبیعتا پیامای ارسال نشده به مرحله send نرسیدند. غیر از مواقعی که مخاطب یافت نمیشه یه وقتایی هم هست که مخاطب ... ! با یه نتیجه گیری ساده میشه اثبات کرد که پر بودن Draft فقط دلیل بر تنهایی نیست. درواقع شرط کافی مورد نظر ، نیاز پیدا کردن مخاطبیه که حرف دلتو بفهمه ... مخلص کلام ؛ آدمی که فقط تنهاست ، تو noteش می نویسه ؛ ولی آدمی که هم تنهاست و هم دنبال مخاطب مناسب ، Draft رو واسه نوشتن انتخاب می کنه.
شمارش نوشت :بعد از خوندن این جمله به ذهنم رسید Draftنوشتامو بشمارم ... 77 مورد حرف نگفته ای که گوشی واسه شنیدن پیدا نکرده !! (احتمالا چشمی واسه دیدن یا شایدم خوندن!) که البته همه اینا از شنیدن و متقابلا بی تفاوتی خیـــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــی بهتره ... خاطره دردناک نوشت : یه سری حدود 20- 30 تا از پیامای نفرستادمو واسه یه کسی فرستادم . حالا که فکرشو میکنم ، به کار بردن واژه سیب زمینی واسه اون آدم ، توهین به سیب زمینیه !!!! آخه آدم این قدر بـــــــــــــــــــــــی تفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــ .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حیف شــــــاااااااااااارژ ... کاش لااقل ادعای بی خود نداشتیم ! (چه سعادت بزرگی ! درست چند دیقه قبل از گذاشتن این پست ، همین دوست عزیزو بعد از مدتها دیدم ... ) دکتر علی شریعتی (سال ها پیش ) نوشت : خفه شدن خوب تر است تا حرف زدن با مخاطب وراجی های صد تا یک غاز! من نوشت :Draftنوشت (!) رو کیف می کنید؟! آثار وبلاگ نویسیه دیگه ....!!! بعد نوشت : داشتم فکر میکردم که اگه کسی پیدا بشه و بخوام مخلفاتDraftمو واسش بفرستم ؛ یکم بیچاره میشم به معنای واقعی کلمه (!) فکرشو بکنید ، ارسال 77تا شاهنامه ... !!! ( این آخریه 27 تا sms میشه !) غیر از شارژ ، از گوشی بدبختمم چیزی نمی مونه. [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 12:22 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
فکرشو بکن ... دل تو دلت نباشه واسه گرفتن خاصترین کادوی تولدت. چیزی که از چند ماه پیش نسبت به داشتنش اعلام نیاز کردی.
خوشحال از اینکه بالاخره از رادیوی به اون بزرگی و کانال یابی با پیچ راحت میشی و بدون نیاز به برق ، هرجا که خواستی رادیو گوش میکنی . تو این فکری که با تکنولوژیای الان ، یه رادیو چقدر میتونه کوچیک و قابل حمل باشه که.............. که با یه جعبه بزرگتر از سایز رادیو خودت روبه رو میشی. خودتو دلداری میدی که بقیش مخلفاتشه ... (!) ولی آخه چقدر مخلفات ....؟؟؟؟؟؟؟؟ هدیه تولدت اسما همونیه که می خواستی ، رادیو ، به اضافه چندتا تکنولوژی بیشتر. (یو.اس.بی و ام.پی.تری میخوره ، به گوشی و کامپیوترم متصل میشه . یعنی ته تکنولوژی...!) که طبیعتا خیییلیییی عالیه.... اما ... از خیر قابل حمل بودن میگذری و میگی لااقل تو اتاق خودم رادیو گوش میکنم در حد صاااااااف (!) ولی وقتی پیچ کانال یابی رو میبینی به کلی وا میری! بازم دردسر..... دیجیتال نبودن کانال یابشم به کنار ، قدرت سیگنال گیری رو بگو ، خداییش عجب قدرتی داره ، اونقدر زیاده که دو - سه تا کانالو با هم میگیره (فکرکنم بش میگن موج رو موج بر وزن خط رو خط) در نهایتشم میری سراغ همون رادیو پوکیده خودت... که به اینم میگن شانس در حد دااااااااااااااغوووووون ...!!!
(یکمیو شباهت داره!)
تشکر نوشت۱ : با تشکر از عزیزی که واسم این هدیه رو آورد. ممنون که یادت بود چی نیاز دارم ، مشکل از من بود که نیازمو درست شرح ندادم. تشکر نوشت۲ : تشکر خیلی بیشتر از دوستانی که بهترین هدیه رو بهم دادند. ممنون از دعا خیر همه و البته کامنتای پرمهرتون.
دل نوشت : گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکت شود....بدیدم و مشتاق تر شدم! باور کنم که همه این تلاشا بیهوده بود ؟ طلبیدن ممکن نیست. خدایا ! این چه حالیه ...... ؟!؟!؟!؟!؟
۱۷/اردیبهشت نوشت: به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ ...! نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم همین جا ، در همین مکان ، رسما ، اعلام کم اوردگی می کنم ... به همین سادگی !!! بعد از 6 بار نطلبیده شدن (تا دم رفتن و... نرفتن!)، اونم توی کمتر از 2 ماه ، نماز شکرو توی اتاقم ، روی سوغات اولین* دیدار خوندم و همه چیزو گذاشتم تو کمد ... اونقدر سریع اتفاق افتاد که حتی به خودم اجازه ندادم توسلات قرار این چند وقته رو با بوی عطر جانماز اجین بکنم. حس می کردم فرش اتاق ، چفیه خاکی رو کثیف می کنه ؛ نمی خواستم بیشتر از این زمینی بشه ! با جانماز سفرم ، امیدمم گذاشتم تو کمد. حالا دیگه هیچی ندارم. نه گله می کنم ، نه شکایت ، نه تلاش ، نه عجله .......... به اندازه یک سال !!!!!! خموش حافظ و از جور یار ناله مکن !! نو را که گفت که در روی خوب حیران باش ؟! *سوغات اولین دیدار یه چفیه خاکیه که از سفر اول شده جانماز. یه چفیه با تکه پارچه سبز رنگ ، سربند سرخ یا ثارالله ، تسبیح الله و محمد ، خرده های تربت و شیشه ای از عطر !
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:40 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
خدایا ! تا ما را مسلح نکرده ای ، از ضامن خارج نکن. "یا ضامن آهو" ماه های آخر که میرسه ، همه چی عوض میشه. اول از همه خودم. نمیدونم چم میشه ولی رفقا میگن به خاطر تولدس. راستم میگن. تولد واژه درخوریه. به قول یه دوستی "تولد معنوی". آخرای سال باطری وجودیم مدام ارور باطری لو میده. خدا نخواد که به کلی خاموش بشه. یعنی نخواست. نخواست که بالاخره طلبیدن... تا قبل از اعزام "راضیم برضائک" شده بود مسکن! اونم چه مسکنی. دردو آروم میکرد بدون هیچ عوارضی. بعد از سفر ... چقدر زود گذشت ... اروندکنار ... شلمچه ... چند روز دیگه هم تولدمه ! اما یکم فرق میکنه با 25 فروردین امسال. درست ظهر 7 اردیبهشت یه بچه کوچولو وارد این جهان میشه ، که منم. تولدم نزدیکه و مثه هر سال دلم گرفته! مثه هر سال تحویل که حس دلتنگی میکنم واسه سال قبلش. مثه هر بار که خونه عوض میکردیم. یا هر باری که ماشین جدیدی میخریدیم. حتی وقتایی که لباس و کفش و هر وسیله نویی میخرم. این موقعا حالم خرابه ، خیلی بد. از بچگی عادتمه. برعکس همه که از خوشحالی روپا بند نمیشن ، من فقط فکر میکنم. تا روونه نشدن اشکام هم چیزی درست نمیشه! امسالم ... پنج شنبه تولدمه ! درست روز بعد از شهادت حضرت زهرا(س) بهونه خوبیه ... (تولد ... یا ... شهادت !)
هدیه نوشت:شهید سید مجتبی علمدار یه جمله داره که باهاش به شدت عشق میکنم؛ "برای بهترین دوستانتان آرزوی شهادت بکنید." کاش واسه کادو گرفتن بهترین دوستتون باشم...!
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 21:45 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
درسته من فقط ایستاده و بودم و به کارگرهای محترم نگاه میکردم ولی خب نظاره کردن هم خودش خیـــــــــــــــــلیــــــــــــــــه ... بماند که به کارگرها غذا دادند و من ... ! آخرشم به ساندویچ خریدن واسه کلاس فیزیک ختم شد و (آقای) استاد که رژیم داشت !!!!!
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 9:11 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
آه هلیا ...! چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست ذلت ... رایگان ترین هدیه هر پناهی است که می توان جست ! اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند سربازان را ، سنگرها . ما را هیچ کس نخواهد پایید و هیچ کس مدد نخواهد کرد...|
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 10:15 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
تو از صدای غربت ، از فریاد قدرت ، و از رنگ مرگ می ترسی؟
هلیا ! برای دوست داشتنِ هر نَفَس زندگی دوست داشتنِ هر دَم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو ، خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را ...
"نادر ابراهیمی" [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 2:44 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
سلاخی می گریست ...
به قناری کوچکی دل باخته بود !
![]() [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 18:58 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و
چه ساده در گریستن دیگران می میریم ...!
"سید علی صالحی" [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 18:55 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
یادم باشد پیش تر چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند ... آنچه امروز برایم مهم است فردا نخواهد بود !
من از این به بعد هستم ... نه تا به حال .... [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 23:44 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
گاه می اندیشم چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران ... و انسان هایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران هستند ! "شاملو"
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 11:39 ] [ آدم خاکی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |